تبليغاتX
.::عشق من فقط تویی تو::.
.::عشق من فقط تویی تو::.
به وبلاگ .::عشق من فقط تویی تو::. خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
»
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 - 12:57 - نویسنده : فرید

یادته برات نوشتم...اگه عاشقم نباشی... الهی بمیری
اگه دوستم نداشته باشی...غیرمن کسی روداشته باشی...الهی بمیری
بعدش برات نوشتم... همه رودروغ نوشتم...خودم بمیرم
اگه تویه روزخواسته باشی... که منودوست نداشته باشی...خودم می میرم
برات بمیرم*برات بمیرم
نبینی قهر خدارو... بدیهای روزگارو... الهی نمیری
الهی نمیری
بمونه سایت روی سرم ...می دونی بی تودربه درم...الهی نمیری
الهی نمیری
وقتی توچشات زل میزنم...باغم نگات پل میزنم
وقتی می بینم دوستم داری... ازته دلم داد میزنم
اگه یه روز فرشته ها...بخوان توروزودترببرن
به اونا میگم که ازقدیم...ماهی روباتنگش میبرن

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 - 12:56 - نویسنده : فرید

Lov31

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
 
 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
 
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟


Tanha.



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» دریا
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 - 12:45 - نویسنده : فرید
سینه  ی من دریاست...
دریایی که د ر شکستگی امواج ناراحتش، که نشانه ای از شکستگی پشت زندگیست. نامی، نشانی از بلم ها و کشتی ها نیست... کشتی ها و بلم های این دریای تک افتاده ی گمنان که سینه ی من است، میلیونها تابوت بی قواره است... میلیون ها تابوت بی قواره ای که در هر یکی شان میلیون ها آرزوی گور گم کرده، غنوده است...
سینه ی من دریاست
دریایی که هیچ اقیانوس تا آنجا که مربوط به عصیان امواج است،هرگز حریفش نبوده است...


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
جمعه بیستم مرداد 1385 - 17:52 - نویسنده : فرید

دوسِت داشتم ولی هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم
 وقتي گريه مي كنم تورادرميان اشكهايم مي بينم
ولي اشكهايم راپاك مي كنم تا كسي تو را نبيند.

بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم،
وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست مي آوريم دوست داشته باشيم ...
 زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...
اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,
چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,
اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,
چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,
همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين
دل,
يك مرگ سوت وكوراست



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 - 20:3 - نویسنده : فرید

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . 
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

 
 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» «وقتی که تو نبودی...»
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 - 18:18 - نویسنده : فرید
وقتی که تو نبودی هیچی خوشحالم نکرد                        
وقتی که تو نبودی هیچکسی شادم نکرد
توی زندگیم فقط تو یاد من کردی عزیز                         
وقتی که تو نبودی، هیچکسی یادم نکرد
چشم تو صدای من بود،وقتیکه تو نبودی ،هیچ نگاهی نفسم رو وا نکرد
وقتیکه تو نبودی نگاهِ من همش به در،دستی قفل قفسم رو وا نکرد
وقتی که تو نبودی خسته ی زندگی بودم                        
دل من صبوری میکرد ولی ادعا نکرد
تو تمنا و دعای هر شبِ این دل من بودی که رفتی          
وقتیکه تو نبودی دلم برای هیچکسی دعا نکرد
وقتیکه تو نبودی هیچی برام قشنگ نبود                       
وقتیکه تو نبودی چشای من نگاه نکرد
وقتیکه تو نبودی دلم همش گرفته بود                          
اما محض خاطر تو هرگز اشتباه نکرد
وقتیکه تو نبودی سرم رو شونه هات نبود                   
 سرِ من به یاد تو به غصه ها تکیه میکرد
وقتیکه تو نبودی، هیشکی هیچ کاری نکرد                  
فقط این چشای من بود که برات گریه میکرد.


لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
سه شنبه هفدهم مرداد 1385 - 0:31 - نویسنده : فرید
 

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 - 13:3 - نویسنده : فرید

شنا را تنها با شنا كردن ميتوان آموخت
وعشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد
نيايش را تنها با نيايش كردن ميتوان دريافت
راه ديگري نيست
عشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد
اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي
بي آنكه چيزي در مورد آن بداني
به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد
باور همچون گلي مصنوعي است كه از دور گل مي نمايد
اعتماد گل سرخ واقعي است
ريشه دارد:ريشه هايي درقلبت ودر عمق وجودت
تهي از رشك
تهي از قدرت طلبي
تهي از خشم...تهي از رقابت جويي
تهي از خودستايي وتمامي زبانهاي پيرامون آن
درعين حال عشق وجودت راسرشار از آن چيزي مي كند
كه اكنون براي تو ناشناخته است
وجودي مملو ز رايحه پر از نور و لبريز از نشاط.

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 - 13:3 - نویسنده : فرید

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی ........ پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی .................
چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................
آرام زمزمه می کردی      دلم گرفت ای هم نفس   پرم شکست تو این قفس ..................
دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود ....... آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........
تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی .....................
لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم
بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک برایت باقی مانده .................................

 



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» تقديم به مهربونترين قلب دنيا
جمعه سیزدهم مرداد 1385 - 23:44 - نویسنده : فرید

يكي بود يكي نبود يه روز ملايم و دلپذير پاييزي

 

كه خورشيد از هميشه گرمتر بود

 

 و آسمون از هميشه آبي تر ...

 

 بلبلا از هميشه مست تر بودن

 

 و گلا از هميشه معطرتر ...

 

 دريا از هميشه زيباتر بود

 

 و ساحل از هميشه آرومتر..

 

.فرشته ها تصميم گرفتند كه از خدا يه هديه بخوان ..

 

با خوشحالي به معبودشون گفتن كه :

 

 مهربونترين خوش قلب ترين دوست داشتني ترين

 

 متبرك ترين خوش يمن ترين  دلسوزترين

 

 و خلاصه بهترين موجود رو براشون خلق كنه...

 

خدا هم فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد

 

 و عاشقانه و صميمانه تصميم گرفت



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
»
جمعه سیزدهم مرداد 1385 - 10:32 - نویسنده : فرید

 
Join  Taranehha

 
Join Taranehha
 
Join Taranehha

 
Join Taranehha
 
  Join Taranehha
Join Taranehha

 
Join Taranehha



لینك مستقیم مطلب